سلام دوستان..حالتون خوبه؟امروز رفتم دانشگاه و انتخاب واحد کردم.خداروشکر ننداختنم بیرون.خوشحالم و خواستم این خوشحالی رو با شما هم قسمت کنم..ممنون از دعاهای خوبتون
برچسب: خداروشکر,
نویسنده: رویا صالحی
سلام بر دوستان گل وگلاب.....خوببید؟دلم براتون تنگ شده بود.حالتون چطوره؟بچه ها امروز تولدمه...شدم 25ساله...بهم تبریک نمیگین؟خیلی دوستون دارم.موفق باشین و شاد
برچسب:
نویسنده: رویا صالحی
بعد از حدودا یک ماه اومدم خونمون...راستش کلاسا رو نمیرم.فکر کنم که غیبتابزنن بالا و بعدش هم حذف
حالا امیدش به خدا..ببینیم چی میشه/هفته دیگه هم اگه خدا بخواد میخوام با مادرم سه چهار روزی برم مشهد.باقطار.خدایا خودت.راستی بچه ها بخوام بعضی از پستام عکس داشته باشن باید چکار کنم؟
برچسب:
نویسنده: رویا صالحی
سلام دوستان عزیزتر از جان...خوبید؟خوشید؟منم میگذرونم در دیار غربت.رفتم مشهد و برگشتم.خوب بود.بعد از دو هفته خونه بودن اومدم یزدشماها چکار میکنین؟ایشالله هر جا هستین قلبتون سرشار از ارامش باشه
برچسب:
نویسنده: رویا صالحی
بالاخره یه عکس تونستم بذارم

برچسب:
نویسنده: رویا صالحی
برچسب:
نویسنده: رویا صالحی
امروز امتحان غدد داشتم.زیاد خوب نبود.برام دعا کنین
برچسب:
نویسنده: رویا صالحی
برچسب:
نویسنده: رویا صالحی
برچسب:
نویسنده: رویا صالحی
اون روزی که دوستم بهم پیام داد و گفت که قراره با شوهرش خونه بگیرن و دیگه با من نباشه رو خوب یادمه...ناراحت شدم.از یه طرف مونده بودم به خونواده ام چی بگم از یه طرف هم هزینه رو چکار باید میکردم..سپردمش به خدا...راستش هنوز به خونواده ام نگفتم که تنهام.چون اونا راضی به تنها بودن من نیستن.اما راستش چکار کنم.خب کسی دیگه رو پیدا نکردم که بیارم.از اون موقع تا الان سه ماهه میگذره.خداروشکر راضی ام.به تنها بودن عادت کردم.بد نیست...خودت هستی و خودت.البته اون دوستم هم اومده بالای سر خودم.طبقه سوم..راستش بود و نبودش زیاد فزقی نداره.چون اکثر مواقع نیست و میره شهر خودشون.همون روزایی که با هم بودیم بیشتر اوقات میرفت خونشون.موقع رفتنش ناراحت میشدم اما زود عادت میکردم.کلا اخلاقم اینجوریه.سریع به یه چیزی عادت میکنم.تغییر برام سخته اما زود خوب میشم...به خاطر همین زیاد نمیرم خونمون.چون به اینجایی که هستم عادت میکنم وقتی هم میرم خونمون به اونجا.به خاطر همین لحظه اومدن به اینجا یا رفتن از اینجا برام سخته..حتما با خودتون میگین چرا اکثر چیزا رو به خونواده ام نمیگم:راستش از عواقبش میترسم.از سرکوفتای بعدش.نگاه هاشون...البته قضیه خونه رو به خواهرم گفتم.معمولا با اون راحت ترم.
اما قضیه درسیمو هنوز به هیچکس نگفتم..همه فکر میکنن که من امسال امتحان پره انترنی دارم..در صورتی که حدود یکی دوسال عقب افتادم...به خ
برچسب:
نویسنده: رویا صالحی